السيد المرعشي
664
شرح إحقاق الحق
حكايت مى گفتم . اتفاقا پسر إسماعيل ، شمس الدين محمد حاضر بود ومن نمى دانستم كه أو حاضر است . چون حكايت بازگفتم شمس الدين محمد گفت : من پسر اسماعيلم وأين حكايت را از پدر خود شنيده أم وپدرم موضع آن جراحت را به ما مى نمود واصلا اثرى از آن نبود وپدرم هر زمستان به بغداد مى آمد ودر هر زمستانى چهل نوبت يا زيادة به زيارة سامره مى رفت ، به اميد آنكه شايد بارى ديگر آن حالت بازيابد وآن جمال ببيند وهرگز ديگر آن آفتاب وصال از مطلع هجران طالع نشد . وأين فقير را از شوق آن جمال هنگام كتابت اين حكايت اين غزل روى نمود : در رهى ديدم مهى حيران آن ما هم هنوز * عمر رفت ومن مقيم آن سر رآهم هنوز چون نسيم صبحگاهى بر من بي دل گذشت * من نسيم وصل آن مه را هواخواهم هنوز مى فزايد مهر أو هر روز در خاطر مرا * گرچه من كاهيده أم از درد مى كاهم هنوز گرچه آه آتشينم خرمن جان سوخته * مى رود تا أوج گردون آتش آهم هنور شوق آن ديدار غافل كرده از عالم مرا * تو نپندارى كه من از خويش آگاهم هنوز هر سحر مى آورى بوى صبا از كوى أو * زنده من از ياد سحرگاهم هنور انتظار شاه مهدى مى كشد عمرى امين * رفت عمر ودر اميد طلعت شاهم هنوز